يادداشت ها و نظرات
دیالکتیک منطق فراز و فرود صلح، و بافت همکنشی طبقاتی: بر پایه‌ی دستگاه نظری همکنش‌گرایی طبقاتی

 

سخنرانی

دیالکتیک منطق فراز و فرود صلح و بافت همکنشی طبقاتی

بر پایه‌ی دستگاه نظری همکنش‌گرایی‌ طبقاتی

 

ح.ا. تنهایی

 

متن سخنرانی استاد ح.ا. تنهایی

در نهمین همایش سالانه مطالعات صلح در ایران 

 

 

 نگارش و ویرایش: بی‌تا مدنی 

 

با سلام خدمت همه همکاران، مجریان و حضار گرامی،

عنوان بحث من دیالکتیک منطق فراز و فرود صلح با بافت همکنشی طبقاتی است. یک زیر عنوان هم دارد که بر پایه‌ی دستگاه نظری همکنش‌گرایی طبقاتی است. این بحث به چند قسمت تقسیم می‌شود. یکی بحث تعریف صلح است که در ادبیات و اسطوره‌ها آمده‌است. در اخلاقیات و عرفان و آئین‌های مذهبی و در قالب آرزوهای یوتوپیایی و رستاخیزگرایی ادیان و چشم‌اندازهای ترسیم شده مرتبط با علاقه‌ها و آرزوهای دیرینه برای صلح، فراوان است، چراکه همه در هر دوره تاریخی، می‌خواهند در امنیت و عافیت، تندرستی و رفاه باشند، چیزی که تاریخ زندگی مردم کم‌تر ممکن بوده است. صلح به‌عنوان آرزوی تاریخی و کمال مطلوبی است که در فرجام تاریخ احتمالا برآورده خواهد شد، در ادبیات دینی، ادبیات سوسیالیستی و کمونیستی بوده و گفته می‌شود که کسی یا کسانی یا دوره‌ای خواهد آمد. اما در واقعیت امروزی تا در واقعیت تاریخی دوره‌های پیشین صلح ادعا شده در باورهای مختلف کجا بوده است؟ الان که ما روی کره زمین زندگی می‌کنیم، صلح را کجا می‌بینیم؟ چگونه است که دائم از صلح گفته می‌شود و تکریم می‌شود، اما هیچ وقت اجرا نمی‌شود و موجود نیست. اگر این مسئله را نه ایستا، که دیالکتیکی ببینیم، در حقیقت صلح همان‌جایی هست که جنگ هست؛ جنگ هم همان‌جایی است که صلح هست. جنگ و صلح دو روی یک سکه هستند. به همین دلیل، همیشه دیالکتیکی از فراز و فرود صلح وجود دارد: صلح می‌آید، پنهان می‌شود، و جنگ برمی‌گردد، مثل دیالکتیک ابهام و ایهام که ژرژ گورویچ البته تنها اسلوب آن را معرفی می‌کند. اما نکته‌ی مهم دیگری که در عنوان هست، اینست که منطق این فراز و فرود چیست؟ فراز و فرود صلح چطور پدید می‌آید؟  

حال تاریخ ایران باستان را مروری کرده و یک هم‌سنجی بین تاریخ ایران باستان با تاریخ آمریکای ابتدایی قبل از این‌که دولت جرج واشینگتن تشکیل و سکونت جدید اروپایی‌ها حاکم شود را، در نظر بگیریم. گروهی آریایی در ایران باستان در حدود هزاره‌ی سوم پیش ازمیلاد شروع به ورود به سرزمین پیشینی ایران می‌کنند؛ آن‌ها می‌آیند که در سرزمین ایران سکونت و بقا پیدا کنند. اما در ایران باستان و پیش از آریایی‌ها، نه‌هزار سال تمدن شهرنشینی با فرهنگی غنی برقرار بوده است. از نگاه ابن خلدونی، آدم‌هایی که به شیوه‌ی شهرنشینی زندگی می‌کردند و ظروف مستظرفه و تجملات زیست شهری را می‌ساخته‌اند، دیگر جنگجو نیستند. ولی مهاجرانی که دائماً مسافت‌های طولانی را می پیمودند تا راه باز کرده و بر سرزمین‌های پر نعمت آن‌ها حاکم شوند، گروه‌هایی قوی‌تر و به اصطلاح جنگ‌آور بوده‌اند. 

پس صلح کجاست؟ آیا آریایی‌هایی که آمدند، قصد سکونت کردند و ایران را در دوران مادها و پارس‌ها در اختیار داشتند خواستار صلح بودند یا ساکنان سرزمین پیشینیِ ایران؟ پاسخ این است که درواقع همه‌ی آن‌ها خواستار صلح بوده‌اند، منتهی تفاوتی دیالکتیکی در اینجا وجود دارد، بدین معنی که آنچه را یک طرف به‌عنوان صلح می‌خواسته به‌دست آورد، طرف دیگر می‌خواسته با جنگ براندازد، و یا برعکس. این درست‌است که در آئین‌ها، ادبیات و اسطوره‌های ما به صلح پرداخته‌شده، و بزرگ‌داشته شده یا به‌اصطلاح تکریم شده است، اما منطق فراز و فرود آن در واقعیت‌های تاریخی شناخته نشده است، چیزی که سؤال من در این سخنان است. ما همین مورد را در تاریخ آمریکا نیز می‌بینیم. آنگلوساکسون‌های اروپایی به سرزمین ابتدایی و پیشینی آمریکا مهاجرت کردند، به این خاطر که فکر می‌کردند منابع زندگی مانند طلا یا منابعی دیگر در آن سرزمین بیشتر است. در آنجا هم پیش از ورود آنگلوساکسون ها فرهنگ غنیِ سرخ‌پوستان یا هندیان آمریکایی برقرار و پایدار بوده‌است. آن‌ها هم طالب صلح و خواهان یک زندگی آرام و مرفه بوده‌اند. اما سرخپوستان آمریکایی هم با آن فرهنگ بسیار غنی برای دفاع از امنیت و زندگی خود بایستی می‌جنگیدند. پس هر دو طرف خواهان صلح بوده‌اند، اما تحلیل پرگمتیستی از موقعیت آن‌را ناگزیر به اتخاذ استراتژی جنگ و مبارزه نمود. بحثی مهم و برخاسته از گزاره‌ی نخست بلومری که بر آن پایه نتیجه‌گیری می‌کنم آنست که آیا اُبژه‌ی صلح به‌عنوان فلسفه‌ی زندگی در تعریف زیست‌جهان معانی، به معنای سازش و کنار آمدن و زندگی‌کردن و سازگاری، فلسفه‌ی زندگی ماست؟ یا برعکس، اُبژه‌ی جنگ و دشمنی فلسفه‌ی زندگی ماست، یا در اصطلاح دبستان شیکاگویی واپس‌زنی، نبرد و مبارزه فلسفه زندگی ماست؟ هر دوی این فلسفه‌ها در تاریخ ابتدایی جوامع بشری وجود داشته‌اند. من اصطلاح دیالکتیک طیفی یا طیف‌های دیالکتیکی را در برابر گونه‌های تغییرات چندخطی، چرخشی یا نوسانی طراحی کرده‌ام و منظورم از آن، رفت و برگشت حالاتی بین صلح و جنگ، یا توسعه‌و پیشرفت یا واگشت تاریخی است . در اصطلاح فرایندگرایی دیالکتیکی، صلح یا دوستی یا سازگاری به کمک سطح تقابل آن فهمیده می‌شود، پس باید موقعیت را شناخت. این که در ادبیات و اسطوره و دین ما چه آمده، الزاما به معنای آن چیزی نیست که در کف زمین واقعیت اجتماعی ما در حال وقوع است. ما باید ببینیم که منطق فراز و فرود در موقعیتی که در آن زندگی می‌کنیم چگونه و در کجا عمل می‌کند. آنچه به‌عنوان پیرو مکتب شیکاگو و طراح دستگاه نظری همکنش‌گرایی طبقاتی مطرح می کنم، با الهام از هربرت بلومر که همکنشی نمادی را مطرح کرده، من نیز همکنشی طبقاتی را برگرفته از آرای مارکس، وبر، بلومر، و میلز، اما با تکیه بر داده‌ها و یافته‌های تاریخی که از مطالعات ایران باستان داشته و مطرح می‌کنم. بر این پایه، جامعه به‌مثابه همکنشی طبقاتی دیده شده‌است. همکنشی طبقاتی دو طبقه‌ی اصلی فرادست و فرودست که مبنای تحلیل مرا تشکیل داده‌است، بر پایه‌ی بافت همکنشی طبقاتی کار می‌کند: طبقه‌ی فرادست گروهی از افراد را در قشرها و لایه‌های زیرین شامل می‌شود که می‌خواهند و می‌توانند بر دیگران حکم‌رانی کرده و آن‌ها را مدیریت کنند. طبقه‌ی فرودست نیز شامل گروهی از افراد در قشرها و لایه‌های زیرین جامعه می‌شود که نمی‌خواهند، یا اگر هم بخواهند، نمی‌توانند بر دیگران حکم‌رانی یا آن‌ها را مدیریت کنند، و بنابراین، زیر حاکمیت یا مدیریت طبقه‌ی فرادست قرار می‌گیرند. مسلماً وقتی به روابط بین ملت‌ها و اقوام، کشورها و ملل گوناگون نگاه می‌کنیم، همکنشی تمدن‌ها یا میان ملت‌ها مطرح است، اما همکنشی درون یک ملت، همکنشی طبقاتی است. اما مفهوم طبقات در همکنش‌گرایی طبقاتی، به‌مثابه‌ی سنخ آرمانی وجود دارند و با طرح طبقات اجتماعی متعارف از مشاغل و حِرَف بسیار متفاوت است. روشن است که این طبقات یا قشرهای حرف و مشاغل مانند طبقه‌ی کارگر یا دهقان و ...، در درون طبقات فرادست و فرودست و قشرها و لایه‌های درونی آن‌ها قابل تحلیل هستند. 

همان‌طور که در ابتدای بحث گفتم، ما صلح را در سطح تقابل با جنگ در هر جایی می‌توانیم ببینیم؛ بستگی دارد به اینکه جانب کدام طرف بوده و روی کدام سکوی معرفت‌شناختی یا سکوی طبقاتی ایستاده باشیم. آیا روی سکوی آریایی‌های مهاجر ایستاده‌ایم یا ساکنان ایران قدیم؟ در این‌صورت تعریف صلح و جنگ عوض می‌شود. اینجا بحث برخورد منافع، تضاد طبقاتی، تضاد نژادی، تضاد قومی، تضاد دینی و سایر انواع تضاد مطرح می‌شود. هریک از این تضادها اهرم‌هایی می‌شوند که جای جنگ و صلح را عوض می‌کند. این امر بسیار پیچیده است و با دستورالعمل‌های فرهنگی یا آرزوهای اسطوره‌ای تغییر نمی‌کند. بلکه باید منطق این همکنشی در زمین مطالعاتی و با رویکرد مطالعاتی فرود-به-زمین شناخته شود. آموزش صلح کار خوبی است، همچنان‌که مکتب شیکاگو در رشته‌ی دانشگاهیِ آموزش و پرورش، از آراء و روش جان دیویی بهره گرفته و تعلیم و تربیت را در جامعه‌ی آمریکا و شیوه‌ی حل مسئله در رویکرد پرگمتیستی در کلاس یا مدرسه، که پیش‌تر هم یکی از سخنرانان امروز به آن اشاره کرد آموزش داده شود، ممکن هست، اما اگر بستر جامعه‌ای یا بستر اجتماعی به گونه‌ای باشد که جامعه درطرف جنگ یا صلح ایستاده باشد، آموزش می‌تواند کارآمد باشد یا الزاما هم کارآمد نباشد. بنابراین باید خیلی جدی‌تر و ریشه‌ای‌تر به این مسئله فکر کنیم. با شعارها، شعائر، احکام و غیره‌ذلک چیزی حل نمی‌شود. پس هدف ما اینست که ببینیم چرایی و قانون‌مندی فراز و فرود صلح و جنگ کدام است و این دیالکتیک در فرایندگرایی دیالکتیکی در دو وجه فلسفه‌ی صلح/جنگ و استراتژی صلح/جنگ فهمیده شود؛ و دریابیم که منطق آن چگونه ساخته می‌شود.

بنابراین، در برابر فلسفه‌ی صلح و فلسفه جنگ، مفهوم استراتژی صلح و استراتژی جنگ نیز به‌ناگزیر مطرح است. به‌عنوان مثال در ایران باستان در زمانی که آشوربانی‌پال به تمامی مناطق زیر سلطه‌ی ایلام حمله کرد به زیست‌گاه پارسیان در زمان کورش یکم هم رسید، کورش یکم تحلیل پرگمتیستی خوبی از این موقعیت کرد. او دریافت که نمی‌تواند با آشوریان درافتد و نتیجه‌ی جنگ چیزی نخواهد بود جز هدررفت تمام نیروها و منابع حیاتی. پس اعلام کرد که تسلیم است و حتی فرزندش اروکو را هم به‌عنوان گروگان اعزام کرد و عهد صلح بست. البته هنگامی که آشوریان ضعیف شدند، وضعیت تغییر کرد. در این نمونه از تاریخ باستان، کورش یکم از صلح به عنوان استراتژی استفاده کرد، و نه الزاماً فلسفه‌ی صلح. آن زمان آشور بانی‌پال قدرتمند بود و سرتاسر ایلام را گرفته بود و به‌راحتی می‌توانست ایران را نیز فتح کرده و پارس یا حکومت پارسیان را نابود نماید؛ ولی کورش یکم حکمت به خرج داد. همین مورد را در زمان کمبوجیه، علی‌رغم اینکه با ویژگی برون‌ساختی در زمان حاکمیت او روبرو هستیم، می‌توان دید. کمبوجیه‌ی دوم هنگام حمله به کارتاژ، متوجه شد که سربازانش مایل به جنگیدن با سپاه دشمن نیستند چرا که اکثر این سربازان فنیقی‌تبار بودند و ساکنین کارتاژ هم فنیقی و از خویشاوندان آن‌ها بودند. پس باید با کسانی که تبار مشترک داشتند، می‌جنگیدند. همین مسئله در حدیبیه در تاریخ صدر اسلام نیز رخ داد که به رویداد صلح حدیبیه معروف است. در آن هنگام پیامبر اسلام به قصد فتح مکه رفت، اما در میانه‌ی راه صلح کرد. استراتژی حضرت رسول نیز مانند کمبوجیه‌ی دوم یا کورش یکم در زمان خود، این بود که اکنون صلح لازم است. چراکه اعراب اطراف حضرت رسول باید از مدینه به مکه می‌رفتند تا با خاندان خودشان بجنگند، پس کاربرد استراتژی صلح برای رفع خطر بود. البته برعکس آن هم می‌تواند صادق باشد. بنابر این سیاست‌خوانیِ طبقه فرادست که مدیران اصلی جامعه هستند، خود ویژگی‌های خاص و پیچیده‌ای دارد که باید دقت کرد واقعا منطق فراز و فرود صلح در کجا و چه برهه‌هایی تغییر وضعیت می‌دهد. من طی حدود چهار دهه کار در تاریخ ایران و نگارش اولین اثر جدی خود در حوزه‌ی تاریخی، که امید است در 1406 ، به نام فهم زندگی جامعه ایرانی منتشر شود، متوجه شدم که همکنشی طبقاتی نمی‌تواند بدون بافتی پایدار در جامعه عمل کند؛ بافتی طبقاتی که به‌مانند تار و پود قالی درهم تنیده و ماندگار می‌شود و بستری پایدار را برای همکنشی طبقاتی فراهم می‌آورد. بافت همکنش‌گرایی با یک شاخص اصلی و دو زیر شاخص تعریف می‌شود. شاخص اول شاخص همگنی یا هم‌جنسی است و شاخص زیرین این همگنی، شاخص هم‌یاری یا هم‌دغدغگی طبقاتی است. ما مفهوم هم‌دغدغگی را در ادبیات روزانه به کار می‌بریم. مثلا اینکه آیا ما دغدغه یکدیگر را داریم یا نداریم. در برابر و در تقابل دیالکتیکی با این بافت، بافت طبقاتی دیگری با شاخص ناهمگنی یا ناهم‌جنسی‌ وجود دارد که زیرشاخص آن ناهم‌یاری یا خوددغدغگی طبقاتی است، بدین معنا که طبقه‌ی فرادست نسبت به طبقه‌ی فرودست اساساً دغدغه‌ای ندارد؛ او دغدغه‌ی طبقاتیِ خودش را دارد. این‌که مردم چه می‌خورند، چه می‌پوشند، می‌میرند یا زنده می‌مانند، خوش‌اند یا ناخوش‌اند، وضعیت معیشت و مسکن و بهداشت و داروی آنان چگونه‌است، برایش مهم نیست؛ بل‌که مهم آنست که اهداف طبقه‌ی فرادست پیش برود. به‌این‌معنا، هنگامی که بافت همکنشی طبقاتی جامعه بر پایه‌ی ناهمگنی طبقاتی است، یعنی طبقه‌ی فرادست نخست به‌دلیل شاخص اصلی همگنی یا هم‌جنسی/و/ ناهمگنی یا ناهم‌جنسی با طبقه‌ی فرودست فرق می‌کند. هم‌جنسی یا ناهم‌جنسی می‌تواند به‌دلیل نژاد، دین، قومیت، ایدئولوژی، مکتبی، جنسیتی یا موارد دیگری باشد. 

بنابراین در همکنشی طبقاتی، دو بافت متفاوت ایجاد می‌شود که یکی از آن‌ها همگن و دیگری بافت ناهمگن است، و به ناگزیر، تفاوت تناقض و تضاد طبقاتی نیز از همین‌جا حاصل می‌شود. اگر طبقات فرادست در جامعه‌ای نسبت به هم، بافتی مبتنی بر اسلوب دیالکتیکی تضاد و رقابت داشته باشند بافت همکنشی طبقاتیِ آن‌ها سازگارانه، هم‌یارانه و با هم‌دغدغگی طبقاتی است، و در دستگاه نظری همکنش‌گرایی طبقاتی به‌عنوان جامعه‌ی درون‌ساخت تعریف شده است، یعنی افراد درون طبقات با طبقه دیگر همکاری و رقابت می‌کنند، اما با هم‌یاری و هم‌دغدغگی. پس تضاد و رقابت در امور اقتصادی و سیاسی بین طبقات اجتماعی وجود دارد، اما طبقات اجتماعی با هم دشمن نیستند. منطق تضاد به معنای دشمنی نیست، بل‌که رقابت‌ها را نیز برمی‌تابد و حتی تشویق می‌کند. دربرابر، بافت همکنشی ناهمگنی/ناهم‌جنسی بر پایه‌ی منطق تناقض و تبعیض طبقاتی به ناهم‌یاری و خوددغدغگیِ طبقاتی خواهد انجامید. در چنین بافتی، فرادستان فقط به فکر وضعیت تمایز طبقاتی خودشان خواهند بود، در این صورت خواسته‌ها و منافع فقط به سمت دغدغه‌های فرادستان کشیده می‌شود. چنین جامعه‌ای، یک جامعه برون‌ساخت است. مثلاً داریوش یکم در یکی از سنگ‌نبشته‌های خود می‌گوید: «كوشیدم تا به خواست اهورامزدا گئوماتۀ مغ خاندان ما را برنینداختی» . این جمله نشانگر دغدغه‌ی طبقاتی قشر اصلی طبقه‌ی فرادست هخامنشی است. چنین جامعه‌ای در همکنش‌گرایی طبقاتی جامعه‌ای برون‌ساخت تعریف می‌شود. متأسفانه یکی از مهم‌ترین کشورهای شرقی که تمدن آن به ویژگی‌های برون‌ساختی آلوده شد، ایران باستان بود، اگرچه این امر همچنان در دوره‌های مختلف تداوم پیدا کرده‌ است. به همین دلیل است که ما در طول تاریخ اغلب حکومت‌هایی غیر ایرانی داشته‌ایم یا اگر ایرانی هستند یا بوده‌اند با ایدئولوژی‌ها یا دیدگاه‌های دینی مختلف، همواره به جنگ مشغولند، و باید در هر دوره‌ای فهم شود که این امر یک استراتژی است یا یک فلسفه. 

دلیل برخورداری و بهره‌مندی طبقه‌ی فرادست، یا بی‌بهره‌گی طبقه فرودست، بهره‌مندی از وسائط و راه‌های تولیدی است، که با سه شاخص تعریف می‌شود: برخورداری طبقاتی، قدرت طبقاتی و مدیریت طبقاتی.

 

شاخص‌های تفکیک طبقات اجتماعی به نسبت وسائط و راههای تولیدی

برخورداری طبقاتی

داشتن وسائط و راههای تولیدی قدرت طبقاتی

داشتن نفوذ و قدرت تغییر سیاسی مدیریت طبقاتی

مدیریت وسائط و راههای تولیدی

 

 حاصل یا برآیند برخورداری طبقات اجتماعی از این سه شاخص، تأثیر ژرف و عمیقی بر فرصت‌های زندگی و سبک زندگی اعضای آن طبقه خواهد داشت که هر دو در کتاب جامعه‌شناسی خیابان زندگی شرح داده شده است. 

در پی‌گیری فهم پایداری و ثبات گرایش به برخی قوالب رفتاری که نشانه «خودِ طبقاتی» اعضای طبقه‌ی فرادست و فرودست است، من اصطلاح بافت همکنشی طبقاتی را بنابر داده‌ها و یافته‌های مطالعاتی تاریخ ایران به‌عنوان یکی از مهم‌ترین اصطلاحات دستگاه نظری همکنش‌گرایی طبقاتی برساختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 متن دست‌خط ح.ا. تنهایی برای سخنرانی

  

  

 

 

تاريخ: 1405/7/27
نویسنده: مدیریت سایت
تعداد نظر: 0
مشاهده نظرات

نظرات کاربران

افزودن ديدگاه

ارتباط مستقيم با دکتر تنهایی

همراه: 09126974435

پست الکترونیک: hatanhai121@gmail.com

صفحه نخست | زندگینامه | یادداشت ها و نظرات | فعالیتهای علمی | ارتباط با مخاطبان | گالری تصاویر

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دکتر حسین ابوالحسن تنهایی است.